عاشقانه های حاج يونس فتوحی - شعر

به افطار و سحر در بزم روحی
به یادت می زنم جام سبویی
تو «هستی» باش هستی ده به جانم
جوان کن جان حاج آقا فتوحی

نه در فکر زیان نه فکر سودم
تو «هستی» جمله بود و نبودم
لجم می گیرد از پیراهن تو
حسودم من حسودم من حسودم

سه دانگ کارخانه هرچه هستی
کنم وقف نگاه می پرستی
نماز و روزه و ماشین بنزم
فدای چشم های مست «هستی»

خیالت کردم و از حال رفتم
به خواب غنچه مالامال رفتم
تو هم جان می دهی هم می ستانی
رسیده آمدم من کال رفتم

اگر چه پیرم و خرد و خرابم
مرا یاد آمده عهد شبابم
دل «حاجی» چو مرغی پر شکسته است
کبابم کردی ای «هستی»! کبابم

تو عطری دلکشی ریحان روحی
به دریای دلم کشتی نوحی
نهنگ عشق تو با خویش برده است
دل حاج یونس آقای فتوحی

تویی چک، سفته، تو هستی براتم
تویی راه نجات، آب حیاتم
فدای چشم مستت باد «هستی»!
نماز و روزه و خمس و زکاتم

نهان از من مکن راز مگو را
مبند اینگونه راه گفت و گو را
بده دستتت به دست حاج یونس
مکن فکر حیا و آبرو را

نه دیگر حاج «جلال» بدهد جوابم
نه «قدسی» می کند دیگر مجابم
علاج درد من «هستی» است مردم!
کبابم سیش کبابم سیش کبابم

بتا ! هر چند پیر ماه و سالم
و یا بابای «سینا» و «جلالم»
مبین ریش سپیدم را تو «هستی»!
که من هم چون جوانان اهل حالم

سیمرغ

/ 0 نظر / 11 بازدید