صفحه اصلی

ايميل ما

آرشيو مطالب

طراح قالب

 
  به وبلاگ سیمرغ خوش آمديد!

منوی اصلی
لينکهاي سريع

آرشیو ماهانه
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
آبان ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦

لينک دوستان

لوگوی دوستان



توضیحات


آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin




تبلیغات





برندگان برترين رانندگان زن 2006 - طنز

جايزه دهم :

جايزه نهم :

جايزه هشتم :

جايزه هفتم :

جايزه ششم :

جايزه پنجم :

جايزه چهارم :

مدال برنز! :

مدال نقره! :

و مدال طلا و برنده مسابقه!! :

واقعاً بايد بهش تبريك گفت! اين يك شاهكاره!!

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ

نظرات ()

تا حالا تبلیغات اتوبوسی به این قشنگی دیده بودین؟!

Funniest Bus Ads 

  

 

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ

نظرات ()

چند ثانيه لبخند!

 

 

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ

نظرات ()

 

یک ليوان آب قورباغه، لطفاً

كارمن گونزالس يكی از انبوه مغازه‌داران پرويی است كه اين روزها نوشيدنی محبوب مردمان اين كشور را تهيه و عرضه می‌كند. او روزانه 50 تا 100 قورباغه را در آكواريومی بزرگ در رستورانش نگه می‌دارد، با ورود هر مشتری او يك قورباغه از آكواريوم بيرون آورده به كاشی‌ها می‌كوبد تا بميرند و سپس با شكاف دادن شكم قورباغه پوست آن را می‌كند.

او سپس در مخلوط ‌كن خود سه قاشق عسل، عصاره گياهان محلی و چندين قاشق پودر "ريشه آندی" به همراه شير تازه ريخته و قورباغه پوست‌كنده شده را هم به آن می‌افزايد. مخلوط حاصل كه پس از در هم آميختن تمامی اين مواد عجيب حاصل می‌شود همان "آب قورباغه" محبوب پرويی‌هاست كه هر ليوان آن يك دلا‌ر قيمت دارد.

گونزالس می‌گويد روزانه حداقل 50 مشتری به مغازه وی می‌آيند و در ساعات اوليه صبح و يا عصر برای رفع خستگی و يافتن انرژی دوباره "آب قورباغه" سفارش می‌دهند.

مردم پرو معتقدند اين معجون قديمی نه ‌تنها انرژی‌ زاست بلكه قدرت ذهنی آنان را به نحو قابل توجهی افزايش می‌دهد. در اين ميان خواص درمانی گوشت قورباغه و داروهای محلی را هم نبايد ناديده گرفت.

گونزالس می‌گويد: متاسفانه هنوز توريست‌ها عادت به نوشيدن اين معجون نكرده‌اند. آنها ترجيح می‌دهند تا چند لحظه‌ای به تماشای درست شدن معجون بنشينند و بعد با چهره‌ای درهم كشيده رستوران را ترك كنند. اگر آنها می‌دانستند كه اين معجون چه معجزه‌ای می‌كند قطعا وضع مالی ما هم بهتر می‌شد. پرويی‌ها قرن‌هاست كه اثرات معجزه‌ زاي اين معجون را می‌دانند، حالا‌ شايد اين برای نخستين بار است كه ما در ملا‌ء عام و به خارجی‌ها راز ماندگاری و سلا‌مت خودمان را نشان می‌دهيم اما آنها در عوض تشكر از ما روی برمی‌گردانند.

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ

نظرات ()

 

داستان خواستگاری من

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.Go to fullsize image

وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند٬ به اندازه هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندس شوند.
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت: و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه حرفش را بزند بلند شد كه برود؛ اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود. پدر دختر گفت: ميل خودتان است. اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ديگر.
بابام گفت: نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت: بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون، ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند. هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست. پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟ بابام گفت: نخير! دفعه قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت: بله، داشتم مي گفتم، دو دانگ خانه و يك حج. مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است؟ و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم، كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود. آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد. بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت: و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه. وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت: ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد. ناهارش را هم روي زمين مي خورد. اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت: ولي اين ها بايد باشد، اگر نباشد كلاس ما زير سؤال ميرود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛ و ما دوباره به خانه آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد. اين بود كه تا صحبت ها شروع شد بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت: البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت: اتفاقاً در طايفه ما رسم است، خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد. شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شيره جانش را به كام دختري ريخته كه ميخواهد تا آخر عمر در خانه پسر شما بماند. بابام گفت: خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟ اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد. مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت: چه بهتر. يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه گچ و سيمان؟ كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد. اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟ اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت: ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت: خانه براي چي؟ زيرزمين خانه خودم هست. تعميرش ميكنم. يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل. پدر دختر گفت: نه ما آبرو داريم، نمي شود.
يك دفعه عمه خانم جوش آورد و داد زد: واه چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر! اين كارها چيست؟ مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟ از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم. اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت. با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند. لبخندي زدم و گفتم: بفرماييد تو.
پدر دختر گفت: نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم. فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم: ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم. خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . . كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش. توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست. حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد، گفتم: آخه. . .  چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد. دانشجويي خودش بهترين شغل است. من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد. من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
-بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد. اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟ من گفتم دو ميليون تومان؟ من غلط كردم. من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود، مهمان ما باشيد.
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام. بياييد ببينيد. اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست. خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده شما وصلت كنم، اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت: ديگر اما ندارد، مبارك است ان شاء الله.
گفتم: اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند. پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد. مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم: چشم، حتماً. چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه!

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ

نظرات ()

 

حكايت جواني كه ساعت نداشت


مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم ! ! !

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ

نظرات ()

کی تا حالا کشتی نوح رو دیده؟!

 Passersby look at a replica of Noah's Ark, built by Dutchman Johan Huibers, in the town of Schagen, Netherlands

کشتی نوح - ساخته جوهان هوبرس - دهکده شاگن٬ هلند

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ

نظرات ()

تبلیغات ؟؟؟

تبليغ احساسی سامسونگ
Is this about Love, Onion or ...  Monitor ???

تبليغ احساسي سامسونگ

 


**********************************

ادوكلون زنانه مردانه
Duet

Are you a Man or a Woman?

Makes no different, just use it!

 

ادوكلون زنانه مردانه!!!


سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ

نظرات ()

 

جشنواره گل در هلند

شنبه 1 ارديبهشت در هلند، جشنواره گل برگزار شد. اين جشنواره با استقبال بسيار زياد مردم هلند و همچنين ايرانيان مقيم اين كشور مواجه شد. محل توقف موقت كاروان هاي گل و ماشين هاي تزئين شده گل در شهر "ساسن هايم" هلند است كه بيشتر ايرانيان مقيم هلند نيز براي تماشاي اين منظره زيبا، در اين شهر گرد هم آمدند. گفتني است اين جشنواره همه ساله در همين روز برگزار مي شود.


سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ

نظرات ()

 

از او آغاز کن !!!


وقتی که تنهای تنها می شوی ؛
 

وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی ، درست در حساسترین نقطه رهایت می کنند ؛
 

وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛


وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ؛

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد؛

یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد.

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده اغماض می افکند.

اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد ...


حتماً دانسته ای او کیست...


پس چرا در انتها به او برسی ؛ از او آغاز کن !!!


بیش و پیش از همه خدا را دوست بگیر...

دلت همیشه گرم خدا باد

سیّد مهدی شجاعی


سیمرغ
 

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ

نظرات ()

اندیشه های یک هفته


روز شنبه:

آيا مي داني كه براي رشد يافتن بايد اول خاك شدن را تمرين كرد؟

روز يکشنبه :
اگر مي خواهي از زندگي لذت ببري ، هر كاري را جدي بگير و بدان كه تو براي انجام آن بهترين هستي.

روز دوشنبه :
تو جانشين خداوندي ، پس مثل يك انسان مقدس زندگي كن !

روز سه شنبه :
هيچ انساني بدون سرمايه ي عمر به دنيا نمي آيد . پس ببين چگونه آن را خرج مي كني .

روز چهارشنبه :
آدمهاي فقير ولخرج تر از پولدارها هستند ، زيرا ثروتمندان از ترس فقر خسيس مي شوند و فقرا چيزي براي ترسيدن ندارند .

روز پنج شنبه :
نقاش ، نويسنده و عكاس ، از كاينات كپي بر مي دارد و اثرش شاهكار مي شود .

روز جمعه :
در قطرات باران رمزي است كه بايد به آن گوش كنيم . الفباي ترنم رود است . اگر گوش كنيم قادريم كه لايق فردوس باشيم و از آن لذت ببريم . زيرا در بهشت ، نهر ها جاري است !!!


سیمرغ
 

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ

نظرات ()

فيلم 300 رو ولش كن، پاسارگاد رو بچسب !



 

سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ

نظرات ()

عجيبت ترين مجسمه هايي كه تا حالا ديدي


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 




سیمرغ

کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط دایی علی در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ

نظرات ()

مطالب پیشین

اگر فرزند دختر می‌خواهید ، این خوراکی ها را میل کنید
10 شهر فراموش‌شده تاریخ
دایی
روش هایی برای کتابخوان کردن کودکان
مردان بیشتر از زنان دروغ میگویند
اسم شما چه رنگی است؟
خطر خوردن عسل برای کودکان زیر 4 سال
فوائد داشتن دماغ بزرگ!
تأثیر گذارترین فرد در تاریخ بشریت
وطن

درباره



 
درباره :
پروفایل مدیر : دایی علی

لوگوی ما
سيمرغ


نویسندگان همکار

دایی علی


جستجو

     

صفحات وبلاگ 

عکس خصوصی گلاب آدینه



صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by simorgh19

Design By : wWw.Theme-Designer.Com